آرشیو نویسنده :محمدمهدی اردبیلی

دربارۀ پیام نتانیاهو

دربارۀ پیام نتانیاهو

✍ محمدمهدی اردبیلی

نتانیاهو خطاب به مردم ایران، با ژستی خیرخواهانه، پیامی ویدئویی منتشر کرده است. کل سخنان او، بی‌استثنا، چیزی نیست جز فریبکاری و فرار به جلو. مجموعه‌ای از گزاره‌های کلی در دفاع از «آزادی»، «عدالت»، «شفقت» و «دوستی»، و در نقد «تعصب»، «تروریسم»، «دزدی»، «استبداد» و … . می‌توان، به درستی، همین سخنرانی را، با عیناً همین کلیدواژه‌ها، علیه اسرائیل و سیاست‌های راستگرایانۀ خود نتانیاهو بیان کرد که حتی صدای همپیمان‌های امریکایی و اروپایی‌اش را هم درآورده است. خوشبختانه در فضای سیاسی و روشنفکری نیز این سخنان – مانند نمونۀ مضحک‌تر و آشکارترِ قبلی افاضات دربارۀ شلوار جین – مورد انتقاد قرار گرفت و جدی گرفته نشد. اما خطر همچنان در کمینِ بخشی از جامعه است که به دلیل ضعف در تحلیلِ سیاسی و تاثیرپذیری از رسانه‌هایی که هدفشان صرفاً مبراسازیِ جنایتکاران است، توانایی شناخت این فریبکاری را ندارد. در اینجا «بخشی» از اپوزیسیونِ عمدتاً خارج‌نشین مترصد به دست گرفتن کنترلِ اذهان و تحریف تاریخ‌اند. انگیزۀ اصلی آنها البته نه بهبود وضعیت اجتماعی-سیاسی-اقتصادیِ مردم ایران، بلکه یا واکنش کین‌توزانه نسبت به حکومت و تسویه حسابهای تاریخی است، یا تلاش برای حل‌وفصل مشکلات اقتصادی ناشی از پناهندگی در غربت. روشن است که ویدئوی اخیرالانتشار بخشی از بازی‌های تبلیغاتی اسرائیل است برای توجیه کردنِ اقدامات گذشته و به ویژه توطئه‌های آتی‌اش در وادار کردن ترامپ به افزایش تحریم‌ها و چه بسا ملغی ساختن برجام. همدستیِ عملی دو جریانِ به‌ظاهر دشمن – یعنی راستگرایان افراطی داخلی و راست‌گرایان افراطی خارجی – در دفاع از تحریم‌ها و مخالفت با برجام بر هیچ کس پوشیده نیست. به بیان دیگر، رفتار افراطیان در تهران، توجیهی به دست افراطیان در واشنگتن می‌دهد تا سخنانی بگویند که حربه‌ای به دست افراطیون داخلی بدهند و این چرخۀ خطرناک – که از قضا با منافع سیاسی و اقتصادی هر دو طرف پیوند خورده – همچنان ادامه می‌یابد.
از سوی دیگر نیز جریان اپوزیسیونِ ایرانیانِ ضدایرانی متاسفانه در مقاطعی توانسته است به کمک رسانه‌های ریزودرشت و دلارهای کنگره و سنا یا میراث غصبیِ شاه و شهبانو، و نیز به مدد افراطی‌گریهای داخلی، به جریانات انتقادی و اعتراضی داخلِ کشور نیز سمت‌وسویی انحرافی بخشد که تاسف بارترین نمونه‌اش شعار «نه غزه، نه لبنان» در سال ۱۳۸۸ بود.
خطر حمایت از راستگراترین و ارتجاعی‌ترین نیروهای بین المللی، به بهانۀ دشمنی با جمهوری اسلامی گردابی است که از همان ابتدای انقلاب بخش اعظم نیروهای اپوزیسیون را به درون خود کشیده است. از پناه بردن مسعود رجوی به آغوش صدام تا نامۀ اخیر ۳۰ نفر خائن به ترامپ، تا غش کردن ورشکستگان سیاسی در دل عربستان، و تا واکنشهای حامیان پیام اخیر نتانیاهو، همه و همه، نشان از این دارد که بخش اعظم اپوزیسیون، برخلاف ادعایش، کل سیاست را نه بر آرمانهای مردمی، بلکه بر کینۀ شخصی استوار کرده‌است و البته این انتقامجویی شخصی را در لفافی زیبا از شعارهای آرمانگرایانه و دلسوزانه مخفی می کند.
نتانیاهو اما این حقیقت را به خوبی می‌داند. او ژست همۀ عوام‌فریبان تاریخ را به خود می‌گیرد: او نسبت به «فقرا»ی ما ابراز دلسوزی می‌کند، و حتی نسبت به محدودیت‌های گردش اطلاعات در ایران واکنش نشان می‌دهد. جملۀ کلیدی نتانیاهو این است: «می‌دانم که دوست دارید آزادانه در اینترنت گردش کنید و ناچار نباشید برای دیدن ویدئوهایی شبیه به این از وی‌پی‌ان برای دور زدن سانسور استفاده کنید». از قضا، او راست می‌گوید. همۀ ما با خود فکر می‌کنیم که ایکاش این همه محدودیتهای کاذب و عمدتاً ناکارآمد بر سر راه اینترنت و گردش آزاد اطلاعات وجود نداشت. این بزرگترین خطر است که ما خواسته‌هایمان را از زبان متخاصم‌ترین دشمنانمان بشنویم؛ اما در عین حال، نباید فراموش کرد که یکی از مقصران تاثیرگذاریِ این سخنان فریبکارانه بر بخشی از جامعه، رفتار خود حاکمیت است. فیلترینگ بی‌مبنا و سلیقه‌ای، عدم شفافیت در برخورد با مفاسد اقتصادی و اداری، عدم اجرای آزادی‌های حقوقی و مدنیِ مصرح در قانون اساسی، تنها بخش کوچکی از لیست طولانی‌ای است که بهانۀ دخالت و دلسوزی به دست دشمنانِ مردم می‌دهد. هشیاری جامعۀ مدنی و فعالان سیاسی در این میان بسیار تعیین‌کننده است؛ ما باید بتوانیم بدون تن دادن به ساحل امنِ محافظه‌کاری و عافیت‌طلبی، و در عین نقد منصفانه و شجاعانۀ نارسایی‌های ساختاری و اجرایی موجود، از درافتادن به دام‌های پهن‌شده توسط تیم‌های رسانه‌ای و تبلیغاتیِ وابسته به دستگاه‌های امنیتی عربی-غربی اجتناب کنیم. ما باید خود به کمک خلاقیت و تعهد خودمان بر مطالبات بر حق خود از حاکمیت پافشاری کنیم، بی آنکه فریب ژستهای دلسوزانه و فریبکارانۀ دشمنانمان را بخوریم.

بررسی روایت‌شناختیِ پدیدارشناسی روحِ هگل

بررسی روایت‌شناختیِ پدیدارشناسی روحِ هگل

نویسندگان: محمدمهدی اردبیلی، سمیرا رشیدپور

چکیده
روایت‌شناسی، علمی نوپاست که در دهۀ شصت قرن بیستم توسط نظریه‌پردازانی همچون ژرار ژنت و تزوتان تودورف ایجاد شد. این علم به طور مشخص به روش‌شناسیِ ساختار و روشِ روایت می‌پردازد و به طور عمده حوزۀ عملکردش ادبیات است. از سوی دیگر، پدیدارشناسی روحِ هگل یکی از بزرگ­ترین آثار تاریخ فلسفه است که در آن، هگل به تعبیری، تمام دقایق و مراتب اندیشه و تاریخ بشری را بررسی کرده و همۀ آنها را به نحوی دیالکتیکی در بطن روح جای می‌دهد. موضوع این کتاب در یک کلام، همان­گونه­ که از عنوانش پیداست، داستان پدیدار شدنِ روح است. در بیش از دو قرنی که از انتشار این کتاب می‌گذرد، شرح‌ها و تفسیرهای متعدد و متنوعی در حوزه‌های مختلف دربارۀ آن نوشته شده است.
مقالۀ حاضر تلاش می­کند تا صرف‌نظر از مباحث فلسفی و محتوایی، تمرکز خود را بر نوع پیشروی روایت و منطق حاکم بر آن معطوف کند و در نتیجه بتواند دست­کم طرحی از چگونگیِ روایت‌شناسیِ وجوهی از پدیدارشناسی روح هگل و روش روایت‌گری این کتاب ترسیم کند. در نتیجه، این مقاله با تکیه بر تقسیم‌بندی‌های روایت‌شناختی، اثر هگل را از سه منظر راوی، روایت‌شنو (مخاطب) و روایت‌گری بررسی می­کند و در هر مرحله نیز نشان می­دهد که هگل افزون بر ابداعات متعدد و تعیین‌کنندۀ فلسفی، چگونه و از چه لحاظی در زمینۀ روایت‌شناختی نیز دست به ابداعاتی خلاقانه، منحصربه‌فرد و حتی گاهی بی‌سابقه در تاریخ روایتِ بشری زده است.
منبع: فصلنامه علمی-پژوهشی روش شناسی علوم انسانی

دانلود فایل پی دی اف

 

در باب وفاداریِ فیدل

در باب وفاداریِ فیدل
On Fidelity of Fidel

محمدمهدی اردبیلی
منبع: روزنامه اعتماد، ۱۶ آذرماه ۱۳۹۵
فایل پی دی اف

یکی از بارزترین خصوصیاتی که دوست‌دارانِ کاسترو در واکنش به مرگش به او نسبت می‌دهند، «وفاداری» است؛ یا اینکه «دستکم تا آخر پای حرفش ایستاد». این وفاداری عمدتاً به عنوان نکته‌ای مثبت در زندگی او لحاظ می‌شود. بله، قطعا اینکه کاسترو به کمک مردمش اجازه نداد کوبا مانند چین به شعبه‌ای سوسیالیستی از سرمایه‌داری بدل شود، قابل ستایش است. اما سوال مهم‌تر این است که آیا وفاداری فی‌نفسه قابل دفاع و ارزشمند است؟ آیا تا آخرین نفس پای حرف خود ایستادن قابل ستایش است؟ روشن است که این خود وفاداری نیست که ارزشمند است، بلکه موضوع وفاداری است که به آن معنا می‌بخشد. در واقع سوال اصلی این است: «وفاداری به چه چیزی»؟ حال، کاسترو دقیقاً «به چه چیزی وفادار بود»؟ سوسیالیسم؟ کمونیسم؟ کاستروییسم؟
در همین ابتدا باید به صراحت اعلام کرد که کاسترو انقلابی‌ای بود که توانست پی از سا‌لها مبارزه، کشور را از سلطۀ دیکتاتوری نظامی باتیستا آزاد کند و علی‌رغم تمام تحریم‌ها و حملات و سوءقصدها، جان سالم به در ببرد و انقلاب را تسلیمِ ضدانقلاب نکند. دستاوردهای او در زمینۀ آموزش و بهداشت در کوبا خیره‌کننده‌اند که علی‌رغم وضعیت بد اقتصادی و معیشتی، از پیشبرد آنها عقب ننشست. پس از مرگ کاسترو شبکه‌های خبری جهان دو تصویر را به نمایش گذاشتند، یکی سوگواران و دیگری شادخواران. کسانی که پس از مرگ کاسترو جشن گرفتند و رقصیدند، عمدتاً عده‌ای کوباییِ میامی‌نشین بودند که انقلاب منافعشان را به خطر انداخته بود. همچنین هرچند کاسترو نتوانست برخی از شاخص‌های دموکراتیک را در کشورش به حد قابل قبولی برساند، اما دولت‌هایی که کوبا را به عدم پایبندی به آزادی بیان و دموکراسی متهم می‌کنند، خود عمدتاً به شکلی سرکوبگرانه‌تر آزادی شهروندان خویش و به شکلی خونبارتر حتی حق حیات انسان‌ها در سایر نقاط جهان را تهدید می‌کنند و درصد مشارکت در انتخاباتشان بسیار کمتر از کوباست و اکثر آنها امروز در معرض به قدرت رسیدن راستگرایان افراطی و نژادپرست هستند. همچنین نباید فراموش کرد که هزینه‌ای که آمریکا به عنوان نماد سرمایه‌داری برای نابودی انقلاب کوبا پرداخت، بیش از آنکه با هدف سرنگونی کاسترو یا انقلاب کوبا باشد، تلاش برای ضعیف نشان دادنِ هر شکلی از آلترناتیوسازی برای سرمایه‌داری است. لذا نقدهای این نوشتار، یا هر نقد مشابه، باید از موضعی درون‌گفتمانی بیان شود و در نتیجه، باید به شدت هشیار بود تا موضع منتقدان آرمان‌گرای کاسترو با موضع دشمنانِ قسم‌خوردۀ آرمان‌های عدالت‌طلبانه خلط نشود.
کاسترو آخرین رهبر سوسیالیستِ واقعاً موجود بود: آخرین فرمانده. او نماد «آرمان‌گراییِ» تجربه‌شده در نیم قرن گذشته است؛ نماد انسدادی که همۀ ما به آن دچار هستیم. اما تفاوت بسیار مهمی وجود دارد میان وفاداری در عین «پذیرش شکست» و وفاداری با اصرار بر «نپذیرفتنِ شکست». کاسترو نمایندۀ تجاهل نسلی از آرمان‌گرایان است که اگرچه مانند همقطاران بریده‌شان، خود را به دشمن تسلیم نکرده‌اند، اما همچنان حاضر به پذیرش شکست نیستند. در اینجا مرزی بسیار باریک و حیاتی میان پذیرش «شکست» و «تسلیم» شدن وجود دارد. وفاداری نوع نخست را من «وفاداریِ رمانتیک» می‌نامم و وفاداری نوعی دوم را «وفاداریِ نقادانه». وفادارِ نقاد، وفادار به آرمان‌هاست در عین پذیرش تجربۀ شکستش و در تلاش برای آسیب‌شناسی آن.
کاسترو هرچند تا آخرین لحظۀ حیاتش تسلیم نشد، اما شکست را هم نپذیرفت. او تا آستانۀ مواجهۀ نقادانه با شکستش پیش رفت، اما به دلایل متعدد روانی، سیاسی و اجتماعی، موضعی واکنشی گرفت و ترسش را به نحوی معکوس بیان کرد. آنجا که در آخرین سخنرانی‌اش، در آخرین کلماتش پیش از مرگ، در آوریل ۲۰۱۶، صراحتاً گفت که «من نادان، افراطی یا کور نیستم» ، دقیقاً بیان ترس‌هایش بود. در نتیجه، وی تنها در سطح رمانتیکِ «وفاداری» باقی ماند و مرگش نیز همین وجه رمانتیک ستایندگانش را تحریک کرد.
اسلاوی ژیژک در کتاب «به برهوت حقیقت خوش آمدید»، می‌نویسد، آنچه در کوبا به عنوان اصالت رخداد انقلابی تحمیل می‌شود، همین ایستایی مطلق است در برابر پیشرفت سرسام‌آور جوامع صنعتی. وی این شیوه را از حیث روانکاوانه نوعی درجا زدن در منطق اختگی می‌داند و در نتیجه، «هویت سیاسی-ایدئولوژیک کوبا استوار است بر وفاداری به اختگی» (ژیژک، ۱۳۸۵، ص ۱۳). البته ژیژک عنصر مهیج تحلیلش را به یکباره رو می‌کند: وفاداری به اختگی (fidelity to castration) متناظر است با نامِ نماد و رهبر کوبا: Fidel Castro؛ «عجیب نیست که نام رهبر فیدل کاسترو است» . اما چیزی که ژیژک نادیده گرفت این است که فیدل بیش از آنکه به اختگی وفادار باشد، از مواجهه با آن سرباز می‌زند. او وفادار به عدم مواجهه است. او انسداد سوسیالیسم را نمی‌بیند و نمی‌خواهد ببیند، چراکه موضع و جایگاهش در مقام فرمانده (در مقام مسیحِ تهیدستان امریکای جنوبی) ایجاب می‌کند که «نادان، افراطی یا کور» بماند. هرچند او با امپریالیسم و استثمار می‌جنگد، اما عملاً پایبندی‌ای به اصول حقوق بشر، دموکراسی، آزادی بیان و آزادی مطبوعات ندارد یا دستکم آنها را در اولویت اصلی سیاست‌هایش قرار نمی‌دهد. در واقع، او به اختگی‌اش وفادار نیست، بلکه هنوز در دوران پیشااختگی و رابطۀ بی‌واسطه با مادر آرمانی‌اش، دوران کورای سوسیالیسم خیالی‌اش، قلعۀ تنهایی‌اش، به سر می‌برد. او در سال‌های آخر عمرش، زمانی که با شکست مواجه شد، چه کرد؟ بی‌آنکه آن را بپذیرد به بهانۀ بیماری از قدرت کنار رفت و برادر تکنوکرات‌ترش را به جای خود نشاند. شاید این تعبیر آخر او که «من نادان، افراطی یا کور نیستم» را بتوان با این تحلیل نیز خواند که او با شکستش مواجه شد، اما از بیانش هراس داشت و ترجیح داد مرگ را با آغوش باز بپذیرد اما شکست انقلاب را اعلام نکند.
گذشته از اینکه واکنش‌های راست‌گرایان به مرگ کاسترو عمدتا کین‌توزانه بود، اما واکنش چپ‌گرایان نشان می‌دهد که بدنۀ اصلی جریانات چپ‌گرا امروز وفاداری را به وفاداری رمانتیک-نوستالژیک فروکاسته است و سر خود را در برفِ خاطره‌ها، چریک‌بازی‌های، رفیق‌بازی‌ها، سرودها و ایکاش‌هایش فرو کرده است. برای آنها، فیدل هنوز نمرده است، او به بهشتِ آرمانی‌اش رفته است. جایی در میان درختان نشسته است، به سیگارش پک می‌زند و می‌خندد. آرمان‌خواهی در جهان امروز که دوران اعلام شکست تمام آرمان‌هاست، باید بتواند در خود، در مبانی خود، بازاندیشی کند و مرگ کاسترو شاید فرصتی باشد برای مواجهۀ نقادانه با آرمان‌خواهی‌ای که کاسترو نماد آن بود، یعنی نوعی آرمان‌خواهی افلاطونی که برای اطمینان کامل از تحقق هدفش، مجبور است بر همه چیز نظارت کند و در نتیجه، به همان استبدادی روی بیاورد که او را از تحقق آزادی بازمی‌دارد. به بیان دیگر، نوعی از آرمان‌خواهی که به دلیل مبانی غیردموکراتیکش، برای تحقق آزادی مجبور است به ضد آزادی بدل شود. و شکل راستینِ وفاداری به عدالت‌خواهی در زمانۀ حاضر، همین بازاندیشیِ نقادانه به مبانی آن است.

fidel-castro_5585003

جدال عقل و تجربه در فلسفۀ مدرن

دورۀ آموزشی «جدال عقل و تجربه در فلسفۀ مدرن»

زمان: پنج شنبه ها ساعت ۱۶ الی ۱۸

شروع دوره: ۲۹ مهرماه

فلسفۀ مدرن عمدتاً به دو جریان کلی عقل‌گرا و تجربه‌گرا تقسیم می‌شود. در مقابل جریان عقل‌گرا که به حجیت عقل و استقلال آن از تجربه (دستکم در حوزۀ مقولات فطری) باور داشتند، تجربه‌گرایان بر اصالت تجربه به عنوان تنها مجرای مواجهه با جهان و حقیقت تاکید می‌ورزیدند. در این معنا، هرچند فرانسیس بیکن پدر تجربه‌گرایی مدرن است، اما می‌توان جان لاک را به عنوان نخستین فیلسوف تجربه‌گرا معرفی کرد. سنت تجربه‌گرایی مدرن پس از فراز و نشیب‌های بسیار در نیمۀ قرن هجدهم با انسداد مواجه شد و در نهایت، نزد هیوم، به ابزاری برای انتقاد علیه هر شکلی از عقل‌گرایی، فلسفه و معرفت بدل شد. هیوم تجربه‌گرایی را به نوعی شکاکیت مدرن متحول ساخت و امکان معرفت قطعی به جهان خارج را به کلی منتفی دانست.

دورۀ آموزشی «جدال عقل و تجربه در فلسفۀ مدرن» می‌کوشد تا در طول ۷ جلسه سیر تکوین تجربه‌گرایی مدرن را نزد متفکرانی همچون جان لاک، جرج بارکلی و دیوید هیوم عرضه کند و از این طریق، طرحی کلی و حتی‌الامکان منسجم از مواجهۀ عقل و تجربه در فلسفۀ مدرن به دست دهد و راه را برای ورود به فلسفۀ کانت بگشاید.
photo_2016-09-18_21-57-14-1

1 2 3 4 12