آرشیو دسته ها: یادداشت

کُردها، داعش و مسئلۀ هویت

کُردها، داعش و مسئله هویت

✍️ محمدمهدی اردبیلی

ما ناگزیریم، حتی برای سخن گفتن، به هر چیزی نام یا هویتی نسبت دهیم. در سطح اجتماعی، این هویت‌بخشی از دسته‌بندی‌های خُردتر مانند بچۀ فلان محل یا اهل بهمان شهر بودن آغاز می‌شود و حضور در هویت‌های قومی، زبانی، نژادی و مذهبی را دربرمی‌گیرد. اما هر گونه هویت‌بخشی دو جنبه دارد، یکی ایجابی (جامعِ افراد: یعنی تاکید بر ذات هویتی خود) و یکی سلبی (مانعِ اغیار: نفیِ دیگری و تمام عناصرِ غیر-خود) و به همین دلیل هر هویتی اساساً مشکوک است، زیرا بر دو نوع کلیت‌بخشیِ اساساً کاذب بنا شده: یکی یکدستی و انسجامِ خدشه‌ناپذیر «ما» و دیگری یکدستی و انسجامِ خدشه‌ناپذیر «آنها». لذا حتی اگر استفاده از این برچسب‌های هویتی اجتناب‌ناپذیر باشد، باید مقطعی و مخدوش بودن آن را همواره مد نظر داشت. هیچ وجهِ اشتراک جامع و مانعی برای یک هویت واحد وجود ندارد.
اذهان سطحی‌نگر و غیرنقاد تمایل دارند برای حل‌وفصل مقطعیِ مسائلشان، دائماً از برچسبهای هویتی استفاده کنند و نهایتا همه چیز را به دوگانۀ کاذبِ ما/آنها فروبکاهند. این اذهان می‌خواهند از یک سو، با برساختن تصنعیِ این مای خیالی و جعلِ آن، برای خودشان تاریخ و هویتی دست و پا کند؛ و از سوی دیگر، با برساختن یک “دیگری-دشمن” نیز مفرّی بیابند تا تمام کاسه و کوزه‌ها را بر سر این دیگریِ خیالی بشکنند. حال فرق چندانی نمی‌کند این ما، غربی‌های متمدن باشند و آن دیگری، مسلمانانِ نامتمدن، یا این ما، نژاد پاک آریایی باشد و آنها اعراب سوسمارخور.
اما این اذهانِ سطحی‌نگر عمدتا در همین سطح باقی نمی‌مانند و برای پیشبرد پروژه پرتناقضشان، ناچارند از این هویت‌سازیِ اولیه بر سر اشتراکات، به تعمیمِ استثنائات و داستانسرایی‌های مضحک روی آورده و برای دفاع از یک هویت (خود) یا مقابله با آن (دشمن)، کل آن را به یک وجهِ خاصِ ظاهراً مشترک فروبکاهند، همان‌گونه که کل مسلمانان با تمام تمدن و گسترۀ عظیم و متکثرشان را به داعش، غرب با تمام تاریخ و تمدنش را مثلا به همجنس‌گرایی، اعراب از شمال غرب افریقا تا شرق خاورمیانه را به مُشتی بادیه‌نشین، یهودیان را با تمام نویسندگان، روشنفکران و هنرمندانشان به تاجرانی طمع‌کار و ..‌. تقلیل می‌دهند.
پس از حوادث تروریستی اخیرِ پایتخت و مشخص شدن عوامل احتمالی آن، برخی از همین نگرش‌های سطحی‌نگر، به سراغ بی‌ربط‌ترین هویتی رفتند که می‌‌توانستند به تروریست‌ها نسبت دهند: کرد بودن. ‌این نمونه اخیر را شاید بتوان از حیث تناقض ذاتی، بهترین نمونه برای این دست هویت‌بخشی‌های کاذب تلقی کرد. حتی اگر تمام انتقادات فوق به مقوله هویت‌بخشی را نیز کنار بگذاریم، بی‌تردید “کردها”، حتی در مقام یک‌ هویتِ ساختگی، یکی از معدود عوامل واقعی‌ای هستند که بر روی زمین عملاً در عراق و سوریه با داعش در نبردند. انتساب ارتباط ذاتی بین کردها و تروریست‌های مذکور، به همان اندازه خنده‌دار است که ایرانی دانستن‌شان. خود آنها پیش از تاکید بر هویت ایرانی یا کردشان بر هویت مذهبی خود تاکید دارند. از قضا، این طرز تفکر که کُردها را مقصر جلوه می‌دهد، ازحیث شیوه استدلال، بسیار به شیوه تفکر و تحلیل خود داعش علیه دیگران نزدیک است.
اما درس دیگری که این اتفاق برای ما دارد این است که به همان اندازه که جای دادن کردها در مقام “دیگری” قابل انتقاد است، هویت‌یابی افراطی کردها در مقام تنها “ما”ی حقیقی نیز مشکوک است. آنان که کردها را به طور کلی و سطحی‌نگرانه به خشونت متهم می‌کنند تا تناقضات هویتی خود را پشت دشمن‌سازی کاذب پنهان کنند، به اندازه همان کسانی بر خطا هستند که کل مسائل منطقه را به “مسئله کورد” فرومی‌کاهند و هر شکلی از دیگری (اعم از فارس، عرب یا ترک) را به مثابه دشمن تلقی می‌کنند. اینها دو روی یک سکه‌اند و هر دو گرفتار هویت‌سازی‌های کاذبی‌اند که به جای حل و مواجهه با اصل مسئله و ریشه مشکلات، به دنبال پاک کردن صورت مسئله و فروکاستن بحث به تقسیم‌بندی‌های نژادی خیالی و ساختگی‌اند و هر دو به یکسان به فاشیسم ختم می‌شوند: چه تلاش برای سرکوب اقلیت و چه تلاش برای بت‌سازیِ از اقلیت. این دوگانه امروز نه تنها در ایران، بلکه در کل جهان حاکم است و رسانه‌های دو طرف هم به آن دامن می‌زنند؛ و از قضا یکی از مهمترین دلایل تشدید بحران‌های جهانی و منطقه‌ای از جمله جنگ‌ها، پناهجویان، حکام مستبد و … به شمار می‌آیند.
هرچند ما ناگزیر از هویت‌سازی و هویت‌بخشی هستیم، و نیز در مواردی تاکید بر برخی هویت‌های خُردِ سرکوب‌شده می‌تواند نتایجی رهایی‌بخش داشته باشد، اما نباید فراموش کرد که آرمان‌های ما اگر حقیقی‌اند، باید جهانشمول باشند. به بیان دیگر، اگر مسایل جهان راه حلی داشته باشند، نه صرفاً کردی، ایرانی، آسیایی، اروپایی، غربی، شرقی، بلکه راه حلی “انسانی”، یا حتی به معنای دقیق‌تر، “کلی و جهانشمول”، خواهد بود.

منبع: @PhilosophicalHalt

بر ضدّ مونولوگ

بر ضدِّ «مونولوگ»

(یادداشتی برای هشتمین جشنواره مونولوگ دانشگاه هنر)

محمدمهدی اردبیلی
منبع: بولتن جشنواره، شماره صفر

مونولوگ یا تک‌گویی، همانگونه که از نامش پیداست، به شیوه‌ای از اجرا مربوط می‌شود که به تنهایی و خطاب به خود یا مخاطبان ایراد می‌شود. مسئلۀ اصلی این نوشتار، واکاویِ امکان مونولوگ است. آیا مونولوگ ممکن است؟ آیا اصلاً می‌توان «به تنهایی» سخن گفت؟ در ابتدا باید نقطۀ عزیمت را خودِ واژۀ مونولوگ قرار داد.
واژۀ یونانیِ مونولوگ (μονόλογος)، از دو بخش μόνος و λογος تشکیل شده است. μόνος به معنای تنهایی است و λογος نیز معانی مختلفی دارد از جمله «سخن»، «زبان» یا «نطق». بنابراین روشن است که تک‌گویی معادل فارسی دقیقی برای مونولوگ است که هر دو بخش معناییِ واژه را دربرمی‌گیرد. اما سوال اینجاست که معنای خودِ تک‌گویی چیست؟ و آیا می‌توان تک‌گویی کرد؟
زبان، و به تبع آن، بیان، اساساً مقولاتی جمعی‌اند. زبان فردی وجود ندارد. فرد همواره، حتی زمانی که با خودش هم تنهاست، در بستر زبانی می‌اندیشد و سخن می‌گوید که کلی و جمعی است. از این منظر اصطلاح «بیان فردی» اساساً توهم است. می‌توان تحلیل را کمی عمق بخشید و نشان داد که نه تنها بیان فردی، بلکه هیچ شکلی از «فرد به تنهایی» نیز ممکن نیست. هر فردی، حتی فردیتش را از نسبتش با کل اخذ می‌کند. این بحث را هگل در نخستین فصل کتاب پدیدارشناسی روح با دقت مطرح می‌کند که أصلا «من» منفرد و منفکی وجود ندارد. او پس از بحثی مفصل در نقد مواضع فردگرایانه، و توهم «من» در مقام عنصری تکین و متمایز از جهان، می‌نویسد، ««من» صرفاً امری کلی است» (Hegel, 1977, p. 61). «من» حتی زمانی که با خودم تنها هستم، پیشاپیش در «کل»، در «جمع»، در اندیشه و در زبان کلی هستم. به همین دلیل است که ارسطو انسان را حیوانی ذاتاً اجتماعی و سیاسی می‌داند و می‌نویسد، «شهر [یا جامعه] از دیدگاه طبیعی بر فرد مقدم است. زیرا کل، به ضرورت، بر جزء تقدم دارد» (ارسطو، ۱۳۸۴، ص ۷). لذا من حتی زمانی که با خود تنها هستم در نسبت با دیگری به سر می‌برم؛ حتی زمانی که با خودم سخن می‌گویم، در حال سخن گفتن با دیگری از طریق زبانی کلی و عمومی هستم. هیچ بیان و حتی زبان شخصی یا خصوصی‌ای در کار نیست. ویتگنشتاین در بند ۲۴۳ از کتاب پژوهش‌های فلسفی صراحتاً به این مسئله اشاره می‌کند: «اما آیا می‌توان زبانی را نیز تصور کرد که در آن، یک شخص بتواند تجربیات درونی‌اش – احساساتش، احوالاتش، و غیره – را به شیوه‌ای شخصی بنویسد یا بگوید؟» (Wittgenstein, 1958, pp. 88e-89e). او در این کتاب به‌شدت علیه مفهوم «زبان خصوصی» (private language) موضع‌گیری می‌کند و آن را از اساس ناممکن می‌داند.
حال به موضوع اصلی این یادداشت بازمی‌گردیم. با توجه به مباحث فوق، می‌توان به روشنی ادعا کرد که هم به دلیل ماهیتِ ذاتاً اجتماعیِ «فرد»، هم به دلیل ماهیت‌ لوگوس در مقام اندیشه و شناخت که اساساً کلی و جمعی است، و هم به دلیل ماهیتِ خود زبان و «بیان» که اساساً خطاب به مخاطب است (حال فرقی نمی‌کند مخاطبش را دیگری بداند یا خود گوینده، یا درون غار تنهایی فرد، یا حتی در دلش بیان شود یا از ذهنش بگذرد)، در تمام این موارد، آنچه عملاً اتفاق می‌افتد دیالوگ است. فرد حتی زمانی که با خود سخن می‌گوید، عملاً در حال سخن گفتن با دیگری و در نتیجه در حال شنیدنِ دیگری و نهایتاً در حال دیالوگ است. لذا مونولوگ نه تنها ناموجود، بلکه ناممکن است. هر مونولوگی اساساً دیالوگ است.

منابع:

ارسطو، ۱۳۸۴، سیاست، ترجمه: حمید عنایت، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.

 Hegel, G. W. F., 1977, Phenomenology of Spirit, translated by: A.V. Miller, Oxford & New York: Oxford University Press
Wittgenstein, Ludwig,1958, Philosophical Investigations, translated by: G. E. M. Anscombe, Oxford: Basil Blackwell Ltd

فریبِ فرهنگ

تأملی در باب تلاش‌ها برای ارتقای فرهنگ مطالعه در ایران؛

فریبِ فرهنگ


محمدمهدی اردبیلی
منبع: ماهنامۀ فرهنگ امروز

امروزه شعار «ترویج فرهنگ مطالعه» از زمین و زمان به گوش می‌رسد؛ معنای این شعار واقعاً چیست؟ روشن است که این ترویج نسبت به محتوای مطالعه بی‌تفاوت است، هدف فقط افزایش میزان مطالعه و بالا رفتن سرانه‌ای است که فرهنگ‌دوستان ایرانی با شرمساری از آن یاد می‌کنند؛ «واقعاً چرا ما با این سابقۀ فرهنگی و تحصیلات بالا کتاب نمی‌خوانیم و راهکارهای برون‌رفت از این وضعیت چیست؟»

سؤال فوق به موضوع اصلی بسیاری از مقالات، مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و همایش‌ها بدل شده است. یادداشت مختصر حاضر در صدد است تا نشان دهد که نه تنها این سؤال فی‌نفسه غلط‌انداز است، بلکه شیوۀ طرح آن و رویکرد نهفته در پس آن نیازمند نقد و تحلیل است.

«ترویج فرهنگ مطالعه» به ساده‌ترین بیان به دنبال افزایش میزان مطالعه در جامعه است؛ از این منظر، کتاب‌ها دارای محتویاتی هستند که باید آن‌ها را هرچه ‌بیشتر به مخاطب منتقل ساخت و مخاطب بناست با دریافت این محتویات بافرهنگ‌تر شود؛ مشابه تجربۀ افزایش سطح تحصیلات که چند سالی است کوس رسوایی‌اش به صدا در آمده است. همان‌گونه که سطح تحصیلات آدمی ربطی به دانشش ندارد، افزایش مطالعه نیز هیچ ارتباطی به ارتقای فرهنگ عمومی ندارد. می‌دانیم که فرهنگ دانشگاهی‌سازی ایران با شعار نانوشتۀ «هر روستا، یک دانشگاه»، با احداث دانشگاه‌های ریز و درشت اعم از آزاد، پیام‌نور، غیرانتفاعی و علمی-کاربردی و همچنین افزایش ظرفیت چشمگیر دانشگاه‌های سراسری هیچ نتیجه‌ای جز افزایش مدرک نداشته است (نه سواد را افزایش داد، نه فرهنگ را بارور کرد و نه حتی صنعت را بهبود بخشید)، بلکه فقط و فقط تیشه به ریشۀ نهاد دانشگاه در ایران زده است؛ به طور مشابه، ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی نیز در صورت تحققش (که البته بعید به نظر می‌رسد) نتیجه‌ای معکوس خواهد داشت.

از نظر این متولیان یا دلسوزان فرهنگ مملکت، مطالعه صرفاً به معنای انتقال مشتی اطلاعات از فلان کتاب به بهمان ذهن است و در این معنا به نظر می‌رسد که تنها عنصری که مدنظر قرار نمی‌گیرد یعنی قربانی اصلی همانا خود «حقیقت» است. گره‌گاه اصلی بحث دقیقاً همین جا است: برداشت عامیانه از حقیقت؛ و پیامد این برداشت، یعنی ترویج ناحقیقت.

علت اصلی این سوءفهم در قبال حقیقت، تن سپردن به مفهوم عامیانه و غیرنقادانه از حقیقت به‌مثابه یک دادۀ ایجابی است؛ در این معنا، حقیقت مجموعه‌ای از داده‌های ایجابی یا گزاره‌های صادق است که می‌توان با مطالعه و یادگیری آن‌ها به حقیقت دست یافت. همین برداشت از حقیقت نیز امروز در نهادهای آموزشی (از آموزش و پرورش تا آموزش عالی) حاکم است که «تفکر» را به «یادگیری» فرو می‌کاهد. این رویکرد وجه نفی‌کننده و نقادانۀ حقیقت را نادیده می‌گیرد و تفکر را با حافظه خلط می‌کند. اما سؤال بعدی که به ذهن متبادر می‌شود این است: مگر می‌شود تفکر را هم آموخت؟

پارادوکس اصلی در همین تلاش برای آموختن نهفته است. برخلاف شعارهای مد روز در راستای آموزش تفکر نقادانه (و مضحک‌تر از آن، آموزش خلاقیت!)، پاسخ سؤال فوق روشن است: «خیر، تفکر را نمی‌توان آموخت، تفکر به‌واسطۀ نسبت مسئله‌دارش با حقیقت از تن سپردن به آموزش سر بازمی‌زند. حقیقت را نمی‌توان آموخت و آموزاند، حقیقت اگر آموخته شود بلافاصله از وجه نفی‌کنندۀ خود تهی شده و در نتیجه به ناحقیقت بدل می‌شود.» علاوه بر این، مشکل اصلی یک انسان فقدان دانش نیست، تا زمانی که مسئله‌ای وجود نداشته باشد خروارها دانش نیز هیچ راهی به حقیقت نخواهد داشت؛ لذا این تعبیر که امروز گاهی در گفتار اساتید مطرح می‌شود واجد سطحی از حقیقت است: «مشکل جامعۀ ما فقدان پاسخ نیست، بلکه فقدان پرسش است.» پاسخ‌های بسیاری در کتاب‌فروشی‌ها خاک می‌خورند و کسی اصلاً سراغشان نمی‌رود، چرا؟ چون اصلاً مسئله‌ای در نسبت با حقیقت وجود ندارد. مسئلۀ حقیقت داشتن، فرد را تشنه و مستعد تفکر می‌سازد و تازه اینجاست که مطالعه می‌تواند به میانجی خودکاوی‌های دیگران، به مواجهۀ فرد با مسئلۀ خود سمت‌وسو دهد.

 پس اولاً، مطالعه فی‌نفسه مشکلی را حل نمی‌کند و این خود فرد است که نهایتاً باید با مسئله‌اش مواجه شده و آن را رفع نماید؛ ثانیاً، تا زمانی که مسئله‌ای وجود نداشته باشد یا مطالعه‌ای رخ نخواهد داد، یا حتی اگر مطالعه‌ای هم صورت پذیرد صوری و بی‌حاصل خواهد بود؛ در نتیجه تلاش‌های مذبوحانه برای «ترویج فرهنگ مطالعه» مانند مادرانی که به‌زور به کودکانشان غذا می‌دهند، نه تنها بی‌ثمر، بلکه اساساً مخربند. تا مسئله‌ای وجود نداشته باشد، مطالعه کردن و مطالعه نکردن ماهواً تفاوتی با یکدیگر ندارند؛ لذا سؤال بعدی که احتمالاً همان رویکرد عامیانه از ما خواهد پرسید این است: «پس چگونه مسئله را ایجاد کنیم؟»

اولاً، مسئله را نمی‌توان به‌صورت فرمایشی از بالا ایجاد کرد یا دستور داد؛ مسئله را نمی‌توان انتقال داد؛ مسئله واجد جنبه‌ای منفی است که نمی‌توان آن را به داده‌های ایجابی تقلیل داد؛ مسئله نتیجۀ مواجهۀ نقادانۀ فرد با وضعیت خویش است. البته می‌توان بستری را فراهم آورد که بر مبنای آزادی بیان و تضارب آرا امکانی برای گفت‌وگو حول مسائل مختلف فراهم آورد، اما آیا شما متولیان «ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی» واقعاً به دنبال همین هدف هستید؟ مسئله‌دار (پروبلماتیزه) کردن جامعه؟ مطمئن هستید؟ این شما را نمی‌ترساند؟ کمی حواستان را جمع کنید، آیا شما واقعاً خواهان رواج تفکر انتقادی در جامعه هستید؟ آیا تبعاتش را می‌پذیرید؟

شنیده‌ایم که جامعۀ امروز دچار بی‌مسئلگی یا اگر ترجیح می‌دهید، گرفتار مسائل کاذب است. مسائل زودگذر و فریبنده‌ای بر اذهان انسان‌ها سایه افکنده‌اند که اگر معیار را «حقیقت» بدانیم، همگی گمراه‌کننده‌اند. آدمیان می‌کوشند تا با خودشان، با مسائلشان و به‌طورکلی با حقیقت مواجه نشوند و در نتیجه مسائل کاذبی را جعل می‌کنند تا چند صباحی با آن‌ها خوش باشند؛ این جعل مسائل کاذب وجه دیگری از کارکرد فرهنگ عمومی است و در این معنا فرهنگ و تمدن برای صیانت از خود نیازمند فریب انسان‌ها هستند؛ لذا افزایش میزان مطالعه، ارتقای دانش و حتی بالا بردن فرهنگ، همه از یک قماشند؛ خود مسئلۀ «ترویج فرهنگ مطالعه» یکی از همین مسائل گمراه‌کننده است.

پرسش‌های فوق ما را به‌سوی پرسش‌های عمیق‌تر و کلیدی‌تر سوق می‌دهند که در یادداشت حاضر مجالی برای پرداختن به آن‌ها نیست: «کدام فرهنگ» و «کدام حقیقت؟» اما می‌توان ادعا کرد که آرمان ارتقای فرهنگ اگر در معنای راستین «ارتقا» به کار رود چیزی نیست جز نفی دیالکتیکی فرهنگ موجود؛ و همین جاست که متولیان فرهنگ (از مسئولان وزارت ارشاد و نهادهای ریز و درشت فرهنگی گرفته تا حتی نویسندگان و ناشران و منتقدان و به‌طورکلی «اهالی اهلی‌شدۀ اهلی‌ساز فرهنگ») همگی موضعی محافظه‌کارانه بر ضد حقیقت نفی‌کننده و نقادانه اتخاذ می‌کنند و دانسته یا نادانسته از عباراتی همچون «ارتقای فرهنگ عمومی» یا امید به «بافرهنگ شدن» مردم در نخ‌نماترین و ارتجاعی‌ترین معنا سخن می‌گویند. اما حقیقت از بطن مواجهۀ نقادانه بااین‌همه برخواهد خواست و در نتیجه، یک‌سره نبرد است، نبرد با خود و دیگران. حقیقت را نمی‌توان آموخت، نمی‌توان منتقل کرد، نمی‌توان دستور داد، نمی‌توان محاسبه کرد، نمی‌توان تجویز کرد، نمی‌توان در داده‌های ایجابی نمایش داد، بلکه حقیقت را فقط می‌توان زیست و بر سر آن جنگید؛ نبردی روشمند تا پای جان.

دربارۀ پیام نتانیاهو

دربارۀ پیام نتانیاهو

✍ محمدمهدی اردبیلی

نتانیاهو خطاب به مردم ایران، با ژستی خیرخواهانه، پیامی ویدئویی منتشر کرده است. کل سخنان او، بی‌استثنا، چیزی نیست جز فریبکاری و فرار به جلو. مجموعه‌ای از گزاره‌های کلی در دفاع از «آزادی»، «عدالت»، «شفقت» و «دوستی»، و در نقد «تعصب»، «تروریسم»، «دزدی»، «استبداد» و … . می‌توان، به درستی، همین سخنرانی را، با عیناً همین کلیدواژه‌ها، علیه اسرائیل و سیاست‌های راستگرایانۀ خود نتانیاهو بیان کرد که حتی صدای همپیمان‌های امریکایی و اروپایی‌اش را هم درآورده است. خوشبختانه در فضای سیاسی و روشنفکری نیز این سخنان – مانند نمونۀ مضحک‌تر و آشکارترِ قبلی افاضات دربارۀ شلوار جین – مورد انتقاد قرار گرفت و جدی گرفته نشد. اما خطر همچنان در کمینِ بخشی از جامعه است که به دلیل ضعف در تحلیلِ سیاسی و تاثیرپذیری از رسانه‌هایی که هدفشان صرفاً مبراسازیِ جنایتکاران است، توانایی شناخت این فریبکاری را ندارد. در اینجا «بخشی» از اپوزیسیونِ عمدتاً خارج‌نشین مترصد به دست گرفتن کنترلِ اذهان و تحریف تاریخ‌اند. انگیزۀ اصلی آنها البته نه بهبود وضعیت اجتماعی-سیاسی-اقتصادیِ مردم ایران، بلکه یا واکنش کین‌توزانه نسبت به حکومت و تسویه حسابهای تاریخی است، یا تلاش برای حل‌وفصل مشکلات اقتصادی ناشی از پناهندگی در غربت. روشن است که ویدئوی اخیرالانتشار بخشی از بازی‌های تبلیغاتی اسرائیل است برای توجیه کردنِ اقدامات گذشته و به ویژه توطئه‌های آتی‌اش در وادار کردن ترامپ به افزایش تحریم‌ها و چه بسا ملغی ساختن برجام. همدستیِ عملی دو جریانِ به‌ظاهر دشمن – یعنی راستگرایان افراطی داخلی و راست‌گرایان افراطی خارجی – در دفاع از تحریم‌ها و مخالفت با برجام بر هیچ کس پوشیده نیست. به بیان دیگر، رفتار افراطیان در تهران، توجیهی به دست افراطیان در واشنگتن می‌دهد تا سخنانی بگویند که حربه‌ای به دست افراطیون داخلی بدهند و این چرخۀ خطرناک – که از قضا با منافع سیاسی و اقتصادی هر دو طرف پیوند خورده – همچنان ادامه می‌یابد.
از سوی دیگر نیز جریان اپوزیسیونِ ایرانیانِ ضدایرانی متاسفانه در مقاطعی توانسته است به کمک رسانه‌های ریزودرشت و دلارهای کنگره و سنا یا میراث غصبیِ شاه و شهبانو، و نیز به مدد افراطی‌گریهای داخلی، به جریانات انتقادی و اعتراضی داخلِ کشور نیز سمت‌وسویی انحرافی بخشد که تاسف بارترین نمونه‌اش شعار «نه غزه، نه لبنان» در سال ۱۳۸۸ بود.
خطر حمایت از راستگراترین و ارتجاعی‌ترین نیروهای بین المللی، به بهانۀ دشمنی با جمهوری اسلامی گردابی است که از همان ابتدای انقلاب بخش اعظم نیروهای اپوزیسیون را به درون خود کشیده است. از پناه بردن مسعود رجوی به آغوش صدام تا نامۀ اخیر ۳۰ نفر خائن به ترامپ، تا غش کردن ورشکستگان سیاسی در دل عربستان، و تا واکنشهای حامیان پیام اخیر نتانیاهو، همه و همه، نشان از این دارد که بخش اعظم اپوزیسیون، برخلاف ادعایش، کل سیاست را نه بر آرمانهای مردمی، بلکه بر کینۀ شخصی استوار کرده‌است و البته این انتقامجویی شخصی را در لفافی زیبا از شعارهای آرمانگرایانه و دلسوزانه مخفی می کند.
نتانیاهو اما این حقیقت را به خوبی می‌داند. او ژست همۀ عوام‌فریبان تاریخ را به خود می‌گیرد: او نسبت به «فقرا»ی ما ابراز دلسوزی می‌کند، و حتی نسبت به محدودیت‌های گردش اطلاعات در ایران واکنش نشان می‌دهد. جملۀ کلیدی نتانیاهو این است: «می‌دانم که دوست دارید آزادانه در اینترنت گردش کنید و ناچار نباشید برای دیدن ویدئوهایی شبیه به این از وی‌پی‌ان برای دور زدن سانسور استفاده کنید». از قضا، او راست می‌گوید. همۀ ما با خود فکر می‌کنیم که ایکاش این همه محدودیتهای کاذب و عمدتاً ناکارآمد بر سر راه اینترنت و گردش آزاد اطلاعات وجود نداشت. این بزرگترین خطر است که ما خواسته‌هایمان را از زبان متخاصم‌ترین دشمنانمان بشنویم؛ اما در عین حال، نباید فراموش کرد که یکی از مقصران تاثیرگذاریِ این سخنان فریبکارانه بر بخشی از جامعه، رفتار خود حاکمیت است. فیلترینگ بی‌مبنا و سلیقه‌ای، عدم شفافیت در برخورد با مفاسد اقتصادی و اداری، عدم اجرای آزادی‌های حقوقی و مدنیِ مصرح در قانون اساسی، تنها بخش کوچکی از لیست طولانی‌ای است که بهانۀ دخالت و دلسوزی به دست دشمنانِ مردم می‌دهد. هشیاری جامعۀ مدنی و فعالان سیاسی در این میان بسیار تعیین‌کننده است؛ ما باید بتوانیم بدون تن دادن به ساحل امنِ محافظه‌کاری و عافیت‌طلبی، و در عین نقد منصفانه و شجاعانۀ نارسایی‌های ساختاری و اجرایی موجود، از درافتادن به دام‌های پهن‌شده توسط تیم‌های رسانه‌ای و تبلیغاتیِ وابسته به دستگاه‌های امنیتی عربی-غربی اجتناب کنیم. ما باید خود به کمک خلاقیت و تعهد خودمان بر مطالبات بر حق خود از حاکمیت پافشاری کنیم، بی آنکه فریب ژستهای دلسوزانه و فریبکارانۀ دشمنانمان را بخوریم.

در باب وفاداریِ فیدل

در باب وفاداریِ فیدل
On Fidelity of Fidel

محمدمهدی اردبیلی
منبع: روزنامه اعتماد، ۱۶ آذرماه ۱۳۹۵
فایل پی دی اف

یکی از بارزترین خصوصیاتی که دوست‌دارانِ کاسترو در واکنش به مرگش به او نسبت می‌دهند، «وفاداری» است؛ یا اینکه «دستکم تا آخر پای حرفش ایستاد». این وفاداری عمدتاً به عنوان نکته‌ای مثبت در زندگی او لحاظ می‌شود. بله، قطعا اینکه کاسترو به کمک مردمش اجازه نداد کوبا مانند چین به شعبه‌ای سوسیالیستی از سرمایه‌داری بدل شود، قابل ستایش است. اما سوال مهم‌تر این است که آیا وفاداری فی‌نفسه قابل دفاع و ارزشمند است؟ آیا تا آخرین نفس پای حرف خود ایستادن قابل ستایش است؟ روشن است که این خود وفاداری نیست که ارزشمند است، بلکه موضوع وفاداری است که به آن معنا می‌بخشد. در واقع سوال اصلی این است: «وفاداری به چه چیزی»؟ حال، کاسترو دقیقاً «به چه چیزی وفادار بود»؟ سوسیالیسم؟ کمونیسم؟ کاستروییسم؟
در همین ابتدا باید به صراحت اعلام کرد که کاسترو انقلابی‌ای بود که توانست پی از سا‌لها مبارزه، کشور را از سلطۀ دیکتاتوری نظامی باتیستا آزاد کند و علی‌رغم تمام تحریم‌ها و حملات و سوءقصدها، جان سالم به در ببرد و انقلاب را تسلیمِ ضدانقلاب نکند. دستاوردهای او در زمینۀ آموزش و بهداشت در کوبا خیره‌کننده‌اند که علی‌رغم وضعیت بد اقتصادی و معیشتی، از پیشبرد آنها عقب ننشست. پس از مرگ کاسترو شبکه‌های خبری جهان دو تصویر را به نمایش گذاشتند، یکی سوگواران و دیگری شادخواران. کسانی که پس از مرگ کاسترو جشن گرفتند و رقصیدند، عمدتاً عده‌ای کوباییِ میامی‌نشین بودند که انقلاب منافعشان را به خطر انداخته بود. همچنین هرچند کاسترو نتوانست برخی از شاخص‌های دموکراتیک را در کشورش به حد قابل قبولی برساند، اما دولت‌هایی که کوبا را به عدم پایبندی به آزادی بیان و دموکراسی متهم می‌کنند، خود عمدتاً به شکلی سرکوبگرانه‌تر آزادی شهروندان خویش و به شکلی خونبارتر حتی حق حیات انسان‌ها در سایر نقاط جهان را تهدید می‌کنند و درصد مشارکت در انتخاباتشان بسیار کمتر از کوباست و اکثر آنها امروز در معرض به قدرت رسیدن راستگرایان افراطی و نژادپرست هستند. همچنین نباید فراموش کرد که هزینه‌ای که آمریکا به عنوان نماد سرمایه‌داری برای نابودی انقلاب کوبا پرداخت، بیش از آنکه با هدف سرنگونی کاسترو یا انقلاب کوبا باشد، تلاش برای ضعیف نشان دادنِ هر شکلی از آلترناتیوسازی برای سرمایه‌داری است. لذا نقدهای این نوشتار، یا هر نقد مشابه، باید از موضعی درون‌گفتمانی بیان شود و در نتیجه، باید به شدت هشیار بود تا موضع منتقدان آرمان‌گرای کاسترو با موضع دشمنانِ قسم‌خوردۀ آرمان‌های عدالت‌طلبانه خلط نشود.
کاسترو آخرین رهبر سوسیالیستِ واقعاً موجود بود: آخرین فرمانده. او نماد «آرمان‌گراییِ» تجربه‌شده در نیم قرن گذشته است؛ نماد انسدادی که همۀ ما به آن دچار هستیم. اما تفاوت بسیار مهمی وجود دارد میان وفاداری در عین «پذیرش شکست» و وفاداری با اصرار بر «نپذیرفتنِ شکست». کاسترو نمایندۀ تجاهل نسلی از آرمان‌گرایان است که اگرچه مانند همقطاران بریده‌شان، خود را به دشمن تسلیم نکرده‌اند، اما همچنان حاضر به پذیرش شکست نیستند. در اینجا مرزی بسیار باریک و حیاتی میان پذیرش «شکست» و «تسلیم» شدن وجود دارد. وفاداری نوع نخست را من «وفاداریِ رمانتیک» می‌نامم و وفاداری نوعی دوم را «وفاداریِ نقادانه». وفادارِ نقاد، وفادار به آرمان‌هاست در عین پذیرش تجربۀ شکستش و در تلاش برای آسیب‌شناسی آن.
کاسترو هرچند تا آخرین لحظۀ حیاتش تسلیم نشد، اما شکست را هم نپذیرفت. او تا آستانۀ مواجهۀ نقادانه با شکستش پیش رفت، اما به دلایل متعدد روانی، سیاسی و اجتماعی، موضعی واکنشی گرفت و ترسش را به نحوی معکوس بیان کرد. آنجا که در آخرین سخنرانی‌اش، در آخرین کلماتش پیش از مرگ، در آوریل ۲۰۱۶، صراحتاً گفت که «من نادان، افراطی یا کور نیستم» ، دقیقاً بیان ترس‌هایش بود. در نتیجه، وی تنها در سطح رمانتیکِ «وفاداری» باقی ماند و مرگش نیز همین وجه رمانتیک ستایندگانش را تحریک کرد.
اسلاوی ژیژک در کتاب «به برهوت حقیقت خوش آمدید»، می‌نویسد، آنچه در کوبا به عنوان اصالت رخداد انقلابی تحمیل می‌شود، همین ایستایی مطلق است در برابر پیشرفت سرسام‌آور جوامع صنعتی. وی این شیوه را از حیث روانکاوانه نوعی درجا زدن در منطق اختگی می‌داند و در نتیجه، «هویت سیاسی-ایدئولوژیک کوبا استوار است بر وفاداری به اختگی» (ژیژک، ۱۳۸۵، ص ۱۳). البته ژیژک عنصر مهیج تحلیلش را به یکباره رو می‌کند: وفاداری به اختگی (fidelity to castration) متناظر است با نامِ نماد و رهبر کوبا: Fidel Castro؛ «عجیب نیست که نام رهبر فیدل کاسترو است» . اما چیزی که ژیژک نادیده گرفت این است که فیدل بیش از آنکه به اختگی وفادار باشد، از مواجهه با آن سرباز می‌زند. او وفادار به عدم مواجهه است. او انسداد سوسیالیسم را نمی‌بیند و نمی‌خواهد ببیند، چراکه موضع و جایگاهش در مقام فرمانده (در مقام مسیحِ تهیدستان امریکای جنوبی) ایجاب می‌کند که «نادان، افراطی یا کور» بماند. هرچند او با امپریالیسم و استثمار می‌جنگد، اما عملاً پایبندی‌ای به اصول حقوق بشر، دموکراسی، آزادی بیان و آزادی مطبوعات ندارد یا دستکم آنها را در اولویت اصلی سیاست‌هایش قرار نمی‌دهد. در واقع، او به اختگی‌اش وفادار نیست، بلکه هنوز در دوران پیشااختگی و رابطۀ بی‌واسطه با مادر آرمانی‌اش، دوران کورای سوسیالیسم خیالی‌اش، قلعۀ تنهایی‌اش، به سر می‌برد. او در سال‌های آخر عمرش، زمانی که با شکست مواجه شد، چه کرد؟ بی‌آنکه آن را بپذیرد به بهانۀ بیماری از قدرت کنار رفت و برادر تکنوکرات‌ترش را به جای خود نشاند. شاید این تعبیر آخر او که «من نادان، افراطی یا کور نیستم» را بتوان با این تحلیل نیز خواند که او با شکستش مواجه شد، اما از بیانش هراس داشت و ترجیح داد مرگ را با آغوش باز بپذیرد اما شکست انقلاب را اعلام نکند.
گذشته از اینکه واکنش‌های راست‌گرایان به مرگ کاسترو عمدتا کین‌توزانه بود، اما واکنش چپ‌گرایان نشان می‌دهد که بدنۀ اصلی جریانات چپ‌گرا امروز وفاداری را به وفاداری رمانتیک-نوستالژیک فروکاسته است و سر خود را در برفِ خاطره‌ها، چریک‌بازی‌های، رفیق‌بازی‌ها، سرودها و ایکاش‌هایش فرو کرده است. برای آنها، فیدل هنوز نمرده است، او به بهشتِ آرمانی‌اش رفته است. جایی در میان درختان نشسته است، به سیگارش پک می‌زند و می‌خندد. آرمان‌خواهی در جهان امروز که دوران اعلام شکست تمام آرمان‌هاست، باید بتواند در خود، در مبانی خود، بازاندیشی کند و مرگ کاسترو شاید فرصتی باشد برای مواجهۀ نقادانه با آرمان‌خواهی‌ای که کاسترو نماد آن بود، یعنی نوعی آرمان‌خواهی افلاطونی که برای اطمینان کامل از تحقق هدفش، مجبور است بر همه چیز نظارت کند و در نتیجه، به همان استبدادی روی بیاورد که او را از تحقق آزادی بازمی‌دارد. به بیان دیگر، نوعی از آرمان‌خواهی که به دلیل مبانی غیردموکراتیکش، برای تحقق آزادی مجبور است به ضد آزادی بدل شود. و شکل راستینِ وفاداری به عدالت‌خواهی در زمانۀ حاضر، همین بازاندیشیِ نقادانه به مبانی آن است.

fidel-castro_5585003

بازصورتبندی رابطه مترجم و منتقد

 بازصورتبندی رابطۀ مترجم و منتقد

به بهانۀ مناقشات اخیر

منبع پروبلماتیکا

مقدمه: مناقشات تکراری

در چند سال اخیر بارها شاهد مناقشاتی بر سر ترجمه‌ی آثار فلسفی بوده‌ایم. این مناقشات عمدتاً فرآیند و نتیجه واحدی در بر داشته‌اند. ابتدا فردی انتقاداتی را نسبت به ترجمه‌ی یک اثر مطرح می‌کند. این انتقاد معمولاً با چند شاهدمدعا همراه می‌شود. برای ارایه‌ی شاهد، منتقد دست روی بزرگترین و فاحش‌ترین ایرادات می‌گذارد. ابتدا عبارتی از ترجمه بازگو می‌شود؛ سپس متن اصلی در زبان مبداء ذکر می‌شود و نهایتاً منتقد ترجمه‌ی بدیل خود را ارائه می‌دهد. در این لحظه است که نمایش بناست به نقطه‌ای باشکوه برسد و مخاطب از میزان فاحش‌بودن اشتباه آگاه شود و به نوعی مکاشفه نایل گردد. این انتقادات اما معمولاً در همین سطح باقی نمی‌مانند. منتقد تازه مقدماتش را چیده است. هدف وی عمدتاً نقد ترجمه نیست، بلکه نقد اولیه این امکان را برای منتقد فراهم می‌آورد که نبرد خود را آغاز کند. بحث بعضاً به رویکرد فکری و شیوه‌ی زیست و حتی سن و جنسیت هم می‌کشد. منتقد در اینجا مشغول تصفیه حساب است، حتی با کسانی که آنها را نمی‌شناسد. منتقد خود را در جایگاه دانای کل و حراست‌کننده از زبان و اندیشه می‌نشاند و مترجم خاطی را ادب می‌کند. ادامه مطلب

1 2 3