نقد و بررسی کتاب فلسفه آلمانی، اثر تری پینکارد

داستان یک قرن ایدئالیسم آلمانی

نقدی بر محتوا و ترجمۀ کتاب «فلسفۀ آلمانی (۱۷۶۰-۱۸۶۰): میراث ایدئالیسم»

منبع: فصلنامه نقد کتاب کلام فلسفه عرفان، شماره ۷ و ۸، پاییز و زمستان ۱۳۹۴، صص ۱۵۵-۱۶۲٫

دانلود فایل پی دی اف

چکیده

نوشتار حاضر نقدی است دربارۀ کتاب «فلسفۀ آلمانی (۱۷۶۰-۱۸۶۰): میراث ایدئالیسم»، اثر تری پینکارد که به تازگی توسط ندا قطرویی به فارسی ترجمه و به همت انتشارات ققنوس منتشر شده است. لذا این نوشتار شامل سه بخش است: نخست، دربارۀ خود تری‌پینکارد و رویکرد هگل‌پژوهی وی؛ دوم، دربارۀ محتوای کتاب، فصول و مسالۀ آن؛ و سوم، دربارۀ ترجمۀ فارسی کتاب.

تری پینکارد و قرائت غیرمتافیزیکی از هگل

پل ردینگ در مدخل هگل از دایره‌المعارف استنفورد جریانات هگل‌پژوهی را به سه دسته تقسیم می‌کند. نخست، رویکرد «متافیزیکی سنتی» که برداشتی دینی-متافیزیکی از هگل به دست می‌دهد. این رویکرد که اتفاقاً بلافاصله بعد از مرگ هگل توسط بخشی از وفادارترین شاگردانش مطرح شد، بعدها به سیبل اصلی انتقادات علیه هگل – از کیر‌که‌گور و نیچه گرفته تا حتی مارکس و انگلس و حتی بعدها راسل و پوپر – بدل شد. عمدۀ جریانات ضدهگلی قرن نوزدهم و بیستم چنان در ترسیم این تصویر از هگل اغراق کردند که عملاً دیگر نه با هگل، بلکه با شبح او می‌جنگیدند و حتی کار به جایی رسید که خود انتقادات آنها بر ضد هگلِ خیالی، رنگ‌وبویی هگلی پیدا کرد، یعنی برای نقد آن هگل خیالی از عبارات و مضامین خود هگل در نقد رومانتیک‌ها بهره می‌بردند. تفسیر روح مطلق هگلی به عنوان خدای مسیحی و تکیۀ هگل بر مفاهیم کلیدی متافیزیکی مانند، خدا، نفس و جوهر، در این قرائت، هگل را حتی به متفکری ارتجاعی و پیشاکانتی بدل ساخت که دقیقاً از همان محدوده‌هایی تخطی می‌کند که کانت در نقد عقل محض برای عقل تعیین کرده بود و در نتیجه هگل یکسره در معنای کانتی کلمه، در دام «توهمات استعلاییِ» پیشاکانتی گرفتار می‌شود. صرف نظر از برداشت کاریکاتورگونۀ دشمنان هگل، برخی از شارحان هگل نیز کوشیدند تا تصویری قابل دفاع‌تر از «همین» هگل به دست دهند که برای مثال می‌توان به چارلز تیلور و پیتر هورستمان و این اواخر فردریش بیزر اشاره کرد.

دوم، رویکردی است که ردینگ آن را «غیرمتافیزیکی (پساکانتی)» می‌نامد. این رویکرد هگل را دقیقاً در ادامۀ نقادیِ کانتی و به عنوان بزرگترین منتقد متافیزیک جزمی معرفی می‌کند. هگل در عین تاکید و تکیه بر فلسفۀ نقادی کانت، به نبرد با خود کانت پرداخته و دوئالیسم و تناقضات درونی وی را برملا می‌سازد و از این طریق، به نماد ایدئالیسم راستین بدل می‌شود. این رویکرد که واکنشی است در برابر انتقادات علیه رویکرد اول، می‌کوشد تا به نحوی هگلی، هگل را ادامۀ دیالکتیکیِ فلسفۀ مدرن معرفی کند که در تلاش بوده تا وجوه غیرعقلانی و حتی عقل‌ستیز آن را درونی ساخته و رفع نماید. از حامیان بارز این رویکرد می‌توان به پیپین و پینکارد اشاره کرد.

سوم، رویکردی است که به نوعی سنتز دو رویکرد قبلی به شمار می‌رود و ردینگ آن را «متافیزیکی بازبینی‌شده» می‌نامد. این رویکرد هرچند همچنان می‌کوشد تا هگل را متافیزیکی بخواند، اما در عین حال آن را همچنان متافیزیسینی پساکانتی معرفی می‌کند و همچنین هر چند بر برخی از وجوه مناقشه‌انگیز اندیشۀ هگل تمرکز می‌کند، اما در کنار رویکرد دوم، بخش قابل ملاحظه‌ای از متافیزیک مبالغه‌شدۀ هگل را نفی می‌کند. هرچند هگل از این منظر نیز متفکری پساکانتی به شمار می‌رود، اما ردینگ ادعا می‌کند که این رویکرد خاستگاه اصلی هگل را ارسطو می‌داند که هگل با تکیه بر وی، به نقد کانت می‌پردازد. از چهره‌های شاخص این رویکرد می‌توان به استرن و وستفال اشاره کرد.

هرچند می‌توان مناقشاتی در خصوص دقت و صحت تقسیم‌بندی فوق مطرح کرد اما این سه‌گانه می‌تواند دستکم نقطۀ عزیمتی را برای ورود به بحث در اختیار ما قرار دهد. جالب توجه است که بعد از انتشار ترجمۀ فارسی کتاب «هگل» اثر بیزر در سال ۱۳۹۱ و انتشار کتاب «هگل و پدیدارشناسی روح» اثر استرن در سال ۱۳۹۳، که به ترتیب به رویکرد اول و سوم تعلق دارند، با انتشار ترجمۀ فارسی کتاب پینکارد، گویی هرکدام از این رویکردها نماینده‌ای در زبان فارسی یافته‌اند که می‌تواند به تعمیق «هگل‌پژوهیِ ایرانی» و ترسیم ریخت‌شناسانۀ فضای هگل‌پژوهی در دنیای انگلیسی زبان کمک کند.

فلسفۀ آلمانی، داستان ظهور و سقوط ایدئالیسم در آلمان

کتاب پینکارد را دقیقاٌ می‌توان بر اساس دسته‌بندی فوق تحلیل کرد. این کتاب داستان سفر ایدئالیسم آلمانی را از نخستین دقایق آن، یعنی فلسفۀ کانت، تا تکاپوهای میانی آن یعنی فیشته و شلینگ و تا نقطۀ اوج آن نزد هگل و نهایتاً سقوط آن نزد کی‌یر‌که‌گور روایت می‌کند. از این حیث این کتاب بر اساس همان طرح کلیشه‌ایِ چهار فیلسوف ایدئالیست آلمانی پیش می‌رود، اما در عمل، چیزی بیش از تاریخ فلسفه‌های متداول است. از یک سو، کتاب بخش قابل توجهی را به متفکرانِ کمتر شناخته‌شدۀ مابین کانت و هگل اختصاص می‌دهد و آنها را به دو گروه رُمانتیک و غیررُمانتیک نقسیم می‌کند. متفکرانی از قبیل یاکوبی، راینهولت، هولدرلین، نوالیس، شلگل و فریس که در ابتدای قرن ۱۹ متفکرانی بسیار تاثیرگذار به شمار می‌رفتند و در ارتباط و نسبت دائمی با کانت و هگل قرار داشتند، اما رفته‌رفته در پس عظمت نام کانت و هگل گم شدند. این امر حتی برای متفکران مشهورتر میانی مانند فیشته و شلینگ هم صادق است که به تعبیر ژیژک می‌توان آنها «میانجیِ ناپدیدشونده» میان کانت و هگل نامید. روشن است که بدون شناخت این مباحث و شخصیتهای میانی، نمی‌توان به فهم دقیق و درستی از خاستگاه، انگیزه‌ها و محتوای اندیشۀ ایدئالیسم آلمانی (مشخصاً کانت و هگل) دست یافت.

یکی از ویژگی‌های جالب توجه و ارزشمند کتاب، تلاش پینکارد برای پیوند زدن مباحث متافیزیکی محض با سویه‌های سیاسی-اجتماعی است. هر بخش از کتاب با مقدمه‌ای آغاز می‌شود که به شرایط تاریخی-اجتماعی آن عصر می‌پردازد. به هر ترتیب، نباید فراموش کرد که پینکارد بزگترین زندگی‌نامۀ هگل در زبان انگلیسی را منتشر کرده است که اکنون مهمترین منبع برای شناخت و آشنایی با کلیت زندگی هگل به شمار می‌رود. این رویکرد تاریخ‌نگارانه به پینکارد یاری رسانده است تا بتواند هر متفکری را در بستر تاریخی-سیاسی-اجتماعی خاصش واکاوی کند و در نتیجه مخاطب را چند گام فراتر از تفسیر صرف متونِ فلسفی می‌برد.

در این اثر همچنین، با توجه به رویکرد کلی پینکارد که در بالا ذکر شد، با نوعی پیوستار مواجه هستیم. اما در عین حال خود روایت‌گری پینکارد نیز تا حدی هگلی می‌شود. عامل پیونددهنده و پیشبرندۀ بحث، صرفاً تقدم و تاخر تاریخی و توالی زیستیِ فیلسوفان نیست، بلکه پینکارد بر عناصر مفهومی‌ای دست می‌گذارد که بناست تاریخ فلسفه به طور عام و ایدئالیسم آلمانی به طور خاص را پیش ببرند. مهمترین این عناصر، همانگونه که هگل هم اشاره می‌کند، تعارضات دوئالیستی (ثنویت‌گرایانۀ) مدرن است. فلسفه همواره کوشیده است بر دوئالیسم پساافلاطونی میان سوژه و ابژه، میان من و جهان، میان حس و عقل، میان جبر و اختیار و … غلبه کند. این دوئالیسم در جهان مدرن پسادکارتی صورت نوینی به خود گرفت و تلاش کانت برای فائق آمدن برآن به فلسفۀ نقادی راه برد. کتاب پینکارد سرگذشت این دوئالیسم و فائق آمدن بر آن را بر اساس سه وجه پیشاکانتی-کانتی-پساکانتی روایت می‌کند. اوج تلاش پساکانتی برای مواجهه با این تعارض، هگل است و البته این روایت نهایتاً، به درستی، انتهای داستان را گشوده نگه می‌دارد و واکنش‌های انتقادی پساهگلی به هگل (مانند کی‌یرکه‌گور) را نشان‌دهندۀ عدم حل‌وفصل نهایی مساله، حتی نزد خود هگل، می‌داند.

به طور کلی این اثر داستان دو انقلاب و تاثیرشان بر انقلاب سوم است. دو انقلاب نخست، انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب کوپرنیکی کانت هستند. پینکارد می‌کوشد تا بازهم به شیوه‌ای هگلی، نوعی تناظر میان از یک سو، روایت سیاسی-اجتماعی از انقلاب کبیر فرانسه و نسبت آن با فضای فکری-فرهنگی آلمان، و از سوی دیگر، انقلاب کوپرنیکی کانت و ظهور ایدئالیسم آلمانی به دست دهد. نهایتاً اما این دو انقلاب در انقلاب سوم مجتمع می‌شوند که می‌توان آن را «انقلاب هگلی» نامید. انقلابی که پس‌لرزه‌های آن هنوز احساس می‌شود. انتهای کتاب را نیز می‌توان مرثیه‌ای دانست بر شکست انقلاب و امیدهای پیشِ رو.

از حیث مخاطب‌شناختی نیز به طور کلی کتاب پینکارد می‌تواند هم برای مبتدیان و هم برای خبرگان حرفهایی داشته باشد. به بیان دیگر، کتاب برای آشنایی با کلیت فلسفۀ ایدئالیستی نگاشته شده است و در نتیجه علاقه‌مندان (البته با کمی آشنایی اولیه با مبانی اندیشۀ مدرن پیش از کانت) می‌توانند از این کتاب برای ورود اولیه به ایدئالیسم آلمانی بهره ببرند. اما این کتاب اثری صرفاً مقدماتی و آموزشی نیست، چرکه مخاطبان حتی اگر به موضوع بحث تسلط هم داشته باشند، می‌توانند هم در جزئیات و هم در قرائت کلی ایده‌هایی بدیع و نو از کتاب برگیرند؛ که این امر را به ویژه می‌توان در یکی دیگر از ویژگی‌های قابل توجه کتاب، یعنی پاورقی‌های تفصیلی و راهگشای آن یافت.

اما همچنین می‌توان انتقاداتی نسبت به کتاب مطرح کرد. نخست آنکه کتاب به شدت نامتوازن است که می توان نمونه‌های متعددی از ایمن عدم توازن را ذکر کرد. برای مثال شرح پینکارد از مبحث خودآگاهی از کتاب پدیدارشناسی روح، علی‌رغم ایجاز آن، یکی از برجسته‌ترین و تحسین‌برانگیزترین تفاسیر است، اما شرح وی از مبحث آگاهی از همان کتاب، شرحی به شدت تقلیل‌یافته و کلیشه‌ای است که به هیچ وجه حق مطلب را ادا نمی‌کند. یا مهمترین نمونه از این نقصان را می‌توان شرح یکجانبه و ناقص (و بعضا اشتباه) پینکارد از فیشته عنوان کرد که حتی برخی از شارحان بدان اشاره کرده‌اند که آثار مختلف فیشته را با یکدیگر خلط می‌کند.

همچنین یکی دیگر از ایرادات کتاب نادیده گرفتن جریان هگلیان جوان به طور بایدوشاید است که آلترناتیوی در مقابل سایر قرائت‌ها نسبت به هگل بوده‌اند. این کتاب پس از شور و اشتیاق هگلی برای حل مساله، بحثش را با دلسردی و رویگردانی از هگل ادامه می‌دهد و پس از اشارۀ مختصری به فویرباخ و مارکس در مقدمۀ تاریخیِ بخش چهارم، صرفاً به شلینگ متاخر، شوپنهاور و کی‌یرکه‌گور می‌پردازد و نتیجه می‌گیرد که به واسطۀ شکست پروژۀ هگلی به طور خاص و شکست پروژۀ مدرنیته به طور عام، نهایتاً اندیشۀ پساهگلی به نوعی انفعال و یاس دچار می شود. این در حالی است که می‌شد به راحتی، دستکم از حیث فعالیت سیاسی، جریانات پساهگلی را به دو بخش انفعال-دلسردی (کی یرکه‌گور) و فعالیت-امید (مارکس) تقسیم کرد که دستکم بخش قابل توجهی از آثارش دربارۀ هگل در همان بازۀ زمانی مورد نظر کتاب (تا پیش از ۱۸۶۰) نگاشته شده بود.

نهایتاً می‌توان کتاب پینکارد را شرحی جامع و تاحدی گذشته‌نگرانه (اگر مبداء کل کتاب را هگل فرض کنیم نه کانت) از سرگذشت ایدئالیسم آلمانی و حواشی آن در طول یک قرن سرنوشت‌ساز هم از لحاظ فلسفی و هم از لحاظ سیاسی قلمداد کرد که می‌تواند به منبع ارجاع اصلی علاقه‌مندان به این حوزه و همچنین منبع درسی دانشگاهیِ اولیه در خصوص ایدئالیسم آلمانی بدل شود.

ترجمۀ فارسی کتاب

ترجمۀ فارسی کتاب از تمام جهات، اعم از ویرایش، نگارش، معادل‌گذاری، روان‌سازی متن و تعهد به متن اصلی، ترجمه‌ای بسیار دقیق و ارزشمند است. روشن است که این ترجمه به دلیل زحمات مترجم (که از قضا این کتاب، اولین ترجمۀ او به فارسی است) و تلاش او برای ارائۀ ترجمه‌ای دقیق و متعهدانه است. اما همچنین شواهد امر نشان می‌دهند که غیر از مترجم، خود ناشر (و ویراستارانش) نیز در این وانفسای ترجمه، دست به کاری ارزشمند زده‌اند و در ویرایش‌های مکرر ترجمه را از تمام جهات بهبود بخشیدند. در نتیجه نقد زیر به هیچ وجه به معنای ضعیف بودن ترجمه یا پرایراد بودن آن نیست، بلکه از فرط دقیق بودن معادل‌گزاری‌ها و انتقال معنا، بیش از هرچیز پیشنهاداتی است بسیار ظریف برای بهبود ترجمه و همچنین بیان برخی مواضع در خصوص خود ترجمۀ متون فلسفی در زبان فارسی. لذا نقد زیر را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد: نخست، دربارۀ برخی معادل‌گذاری‌های؛ دوم، دربارۀ نقش مترجم.

الف- دربارۀ برخی معادل‌گذاری‌های

هرچند اثر به لحاظ معادل‌گذاری بسیار دقیق است، اما می‌توان همچنین برخی نکات را در مورد ترجمۀ آن گوشزد کرد. برای مثال ترجمۀ particularism به «فرقه‌گرایی» (ص ۱۷) ترجمه‌ای دقیق نیست. پینکارد آن را درمقابل universalism قرار می‌دهد که مترجم محترم آن را به درستی به «کلی‌گرایی» برگردانده است، اما هرچند معادل انتخابی مترجم را قابل درک می‌دانم، اما وی می‌توانست در مقابل مثلاً از اصطلاحاتی مانند «جزئی‌گرایی» استفاده کند، نه «فرقه‌گرایی» که هم بسیار محدودتر است و هم ربطی به محتوای بحث ندارد.

در برخی موارد نیز به نظر می‌رسد، مترجم در ترجمه دچار ایراداتی است که به عدم دقت یا کم‌کاری بازمی‌گردد. برای مثال در صفحه ۳۳۸، bildungsroman را که اصطلاحی شناخته شده در تحلیل روایت است و به رُمان‌های تعلیمی یا آموزشی اطلاق می‌شود، به غلط و به دلیل ترجمۀ تحت‌اللفظی اصطلاح آلمانیِ bildung به «رمان فرهنگی» ترجمه کرده است که اساساً خطاست. همچنان اثر مشهور کانت با عنوان Groundwork of the Metaphysics of Morals را به اشتباه به «بنیادگذاری برای متافیزیک اخلاق» ترجمه کرده است که «برای» در آن، اضافی و خطاست. یا مترجم به اشتباه رایجی دچار شده است که این روزها نزد مترجمان جوان به کرات به چشم می‌خورد و آن هم ترجمۀ اصطلاح conception است. معمولا concept را به مفهوم برمی‌گردانند و همین امر باعث می‌شود مترجم دچار این خطا شود که conception را نیز به مفهوم برگرداند. در صفحۀ ۷۳  مشاهده می‌کنیم که مترجم اصطلاح traditional conceptions of morality را به «مفاهیمِ سنتیِ اخلاق» برگردانده و تمایزی میان concepts و conceptions قائل نشده است. در این موارد بهترین معادل برای conception برداشت، تصور یا حتی فهم است. برای مثال در این مورد: «برداشت‌های سنتی از اخلاق». همچنین زمانی که اصطلاح French Revolution به همین شکل (با حروف اول بزرگ (capital)) می‌آید، باید آن را به «انقلاب کبیر فرانسه» برگرداند، زیرا فرانسویان مردمی‌اند که عادت به انقلاب دارند و در همان دورۀ مورد نظر کتاب، بارها انقلاب کردند، اما فقط یک انقلاب را با حروف اول بزرگ از سایر انقلابها متمایز می‌کنند و آن هم انقلاب کبیر فرانسه در سال ۱۷۸۹ است. در ترجمۀ فارسی کتاب این تمایز رعایت نشده است. همچنین مترجم از صفحۀ ۳۳۹ از اصطلاح صدق-ساز در ازای truth-maker بهره برده است که بازهم خبر از گرفتار شدن در ترجمۀ تحت‌اللفظی می‌دهد. در اینگونه موارد باید خود مترجم، اسم را به صفت تبدیل کند و برای مثال آن را به «صادق-ساز» یا «حقیقی-ساز» برگرداند. تامل در معنای واژه شاهدی بر این مدعاست. ترجمۀ inwardness (درونیت، درون‌بودگی و …) به درون‌گرایی نیز از همین حیث قابل انتقاد است. در این خصوص به بیان همین چند مورد بسنده می‌شود.

همچنین در کتاب نوعی تشتت واژگانی وجود دارد که ممکن است ارزش ترجمه را تضعیف کرده و فهم مخاطب را با خدشه مواج کند. برای مثال، مترجم خوشبختانه از تلاش‌های بیهوده و لجبازانه برای معادل‌سازی و فارسی‌سازی اصطلاحات subject و object و مشتقات آنها صرف نظر کرده و در متن از همان معادل‌های «سوژه»، «ابژه»، «سوبژکتیو»، «ابژکتیو»، «سوبژکتیویته» و «ابژکتیویته» بهره برده است که به نظر نگارندۀ این سطور نیز دقیق‌ترین معادل‌های موجودند. اما گهگاهی در متن (یا به دلیل تردیدهای مترجم یا به دلیل یکدست‌سازی ناقص اصطلاحات یا فقدان ویرایش فراگیر) مشاهده می‌شود که مترجم همچنان از معادل‌های «عینی» و «ذهنی» دل نمی‌کند. برای مثال در صفحۀ ۳۷۶ دو اصطلاح مهم هگلی در کتاب علم منطق، یعنی objective logic و subjective logic را به «منطق عینی» و «منطق ذهنی» برمی‌گرداند که آشکارا با خود نظام واژه‌گزینی مترجم در طول کتاب ناهمخوان است. یا برای مثال در جایی (ص۳۶۴) the other را به «دیگری» برگردانده است، حال آنکه در جایی دیگر، otherness را غیریت ترجمه کرده است که شاید خواننده به واسطۀ تمایز معادل‌های دیگری و غیر، به اشتباه بیفتد و منشاء آنها را نیز دوگانه بداند. همچنین برای ذکر نمونه‌های مشابه می‌توان به معادل نامانوس «مطلقیت‌خواه» در ازای absolutist (ص ۲۷) یامعادل نارسای همسانی و همسا‌ن‌ساز  در ازای معنای منفیِ conformity و conformist (صص ۱۸ و ۲۳)؛ و همچنین معادل خودساختۀ «لطف» به جای grace که فاقد کارکردهای اسکولاستیک و همچنین سابقۀ ذهنی «فیض» است، اشاره کرد.

ب- دربارۀ نقش مترجم

صرف نظر از نکات فوق، سوال مهمی که می‌توان در این مجال به آن پرداخت این است که نقش مترجم چیست؟ آیا مترجم تنها باید منتقل‌کننده‌ای صرف باشد؟ آیا مترجم باید حتی‌الامکان خود را نامرئی نگاه دارد؟ آیا نامرئی شدن، کارکرد حقیقی مترجم است؟ با مشاهدۀ ترجمۀ فارسی کتاب پینکارد با این نوع مترجم نامرئی مواجه می‌شویم. غیر از نام مترجم بر روی جلد کتاب، هیچ اثر دیگری از او در کتاب نیست. هیچ مقدمه‌ای بر کتاب ننوشته و هیچ واژه‌نامه‌ای را به انتهای کتاب نیفزوده و حتی هیچ پاورقی توضیحی را در کل کتاب نیافزوده است. این رویکرد به دلایل متعددی قابل انتقاد است.

نخست آنکه مترجم بنا نیست «نامرئی» باشد. بهترین ترجمه‌ها در خود زبان‌های اروپایی، عمدتاً دارای یک مقدمۀ مترجم دقیق، قوی، مفصل و راهنماگونه‌اند. کتابی، آن هم در این سطح، که مقدمۀ مترجم نداشته باشد، از اساس مخاطب را مشکوک می‌کند که رویکرد مترجم به اثر و خود ترجمۀ آن چیست. در صورت فقدان ترجمه این شائبه به وجود می‌آید که شاید مترجم نه از سر دغدغه، بلکه به دلایل دیگر، تصادفا اثری فلسفی (و احتمالا مهم و شاید پرفروش) را به پیشنهاد ناشر، استاد یا دوستی انتخاب کرده است و صرفا به واسطۀ «زبان‌دانی» به ترجمۀ اثر اقدام کرده است. اتفاقا مقدمۀ مترجم مجرایی است تا مترجم در آن از خودش بگوید، از دغدغه یا پروبلماتیکش. از اینکه چرا بین این همه اثر فلسفی این اثر خاص را برای ترجمه انتخاب کرده است. از دشواریهای ترجمه و تلاشهایش برای معادل‌سازی. از نویسندۀ کتاب بگوید و جایگاه و نقشش در فضای فکری-فلسفی دنیای انگلیسی زبان. مترجم هیچ کدام از این کارها نکرده است. همانگونه که اشاره شد، وی حتی یک خط توضیح را هم به عنوان پاورقی در سرتاسر کتاب برای توضیح یک واژه یا مفهوم لازم ندانسته است. نقش مترجم از این حیث بیشتر مخرب بوده است و تنها کاری که کرده این است که پاورقی‌های نویسنده را به انتهای فصول منتقل کند. روشن است که این روشی قابل قبول و رایج است که پاورقی‌های نویسنده به انتهای فصل یا انتهای کتاب منتقل می‌شود، اما توجیه این کار خلط نشدن این پاورقی‌ها با توضیحات و پاورقی‌های مترجم است. زمانی که مترجم هیچ پاورقی‌ای جز معادل اصلی برخی اصطلاحات ننوشته است چه لزومی به انتقال پاورقی‌های نویسنده به انتهای فصول و سرگردان ساختن مخاطبان میان صفحات کتاب است؟ مترجم در اینجا حتی در هدف اولیۀ خود (نامرئی بودن) هم ناتوان است. نهایتا اینکه مترجم نباید فراموش کند که دستکم در متون حوزۀ علوم انسانی (برخلاف متونی همچون پزشکی یا مهندسی) و به ویژه در خصوص متون فلسفی، «ترجمه» فقط یک «ترجمه» در معنای «انتقال معنا» نیست، بلکه خود نوعی «تالیف» است. مترجم پیشاپیش یک مولف است، چه بداند چه نداند، چه مسئولیتش را بپذیرد چه از زیر بار آن شانه خالی کند. انتقاد اصلی متوجه مترجم این کتاب، که از قضا ترجمه‌ای بسیار دقیق و شسته‌رفته، همراه با معادل‌سازی‌هایی دقیق و ارزشمند، ارائه داده است، همین است که از پذیرفتن مسئولیت خود به عنوان «مترجم/مولف» فعال و سازنده شانه خالی می‌کند و می‌کوشد تا خود را نامرئی نگاه دارد.

نهایتاً می‌توان نقد حاضر را چنین جمع‌بندی کرد: کتاب فلسفۀ آلمانی: میراث ایدئالیسم، اثری است که از یک سو، به لحاظ محتوا بسیار غنی و ارزشمند است که به دلیل نمایندگی نویسنده‌اش از یکی از جریانات اصلی هگل‌پژوهی، می‌تواند راهگشای پژوهش در خصوص حوزۀ ایدئالیسم آلمانی و به ویژه کانت و هگل باشد؛ و از سوی دیگر، به‌واسطۀ ترجمه قابل قبول و دقیقش، این قابلیت را دارد که از این پس به عنوان منبع اصلی دانشجویان و علاقه‌مندان حوزۀ فلسفۀ آلمان قرن ۱۸ و ۱۹ به طور عام و ایدئالیسم آلمانی  به طور خاص معرفی شود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *